dorge

فەرهەنگ و کولتوری کوردی

مویەی جدایی هیمن

مویەی جدایی هیمن 
 ترجمە:عزیزناصر
                                                                                  
«هيمن» تخلص شعري «شيخ محمد امين شيخ الاسلامي مكري» است. كسي كه بعد از سال‌ها زندگي در عالم ادب ادعا كرد كه تنها بهره‌اي كه از هنر شعر و شاعري برده است كم شدن شر اين نام دور و دراز از سرش بوده است. هيمن سال 1300 هجري شمسي در روستاي «لاچين» واقع در 5 كيلومتري جنوب مهاباد در خانواده‌اي متمول و صاحبب نام متولد شد. خانواده‌اي با سرپرستي پدري كه براي هميشه داغ هم‌بازي شدن با بچه‌هاي پابرهنه و ژنده‌پوش اما در عين حال آزاد و بازيگوش را بر دل او گذاشت. بعد از شكست جمهوري مهاباد (1326 ه.ش) او با لقب «شاعر ملي» مدت زماني چشمگير بود كه زندگي به شيوه‌ي همان بچه‌ها را برگزيده بود. «هيمن» از سال 1326 تا 1357 پيوسته تحت تعقيب ساواك و ماموران دولتي بود؛ ب طوري كه چند بار مخفيانه به ايران بازگشت اما هربار به ناچار راه كشور عراق را در پيش گرفت. با پيروزي انقلاب مردم ايران پا به ميهن خويش گذاشت. بار ديگر وارد جريانهاي سياسي شد، اين بار ديري نپاييد كه او ـ همان گونه كه جلال آل احمد ـ سياست را بوسيد و كنار گذاشت. از سال 1362 با سردبيري مجله‌ي «سروه» صرفا به كار ادبي پرداخت.ر ماندگار اين شاعر و نويسنده در قالب‌هاي داستان، شعر، مقاله، تصحيح و ترجمه مانع از آن شد كه نام او پس از درگذشتش در روز 29 فروردين ماه 1365 از خاطره‌ها محو شود.
بهره‌گيري از عناصر طبيعتي خشن، استفاده از ادبيات شفاهي و پشوانه قرار دادن فولكلور و فرهنگ بومي، در عين به خدمت گرفتن انواع آرايه‌هاي ادبي ويژگي‌هايي از شعر «هيمن» است كه خوانندگان اين مجموعه مي‌توانند تا اندازه‌اي به درك آن‌ها نايل آيند. اما با كمال تاسف دو ويژگي برتر شعر او، كه يكي تسلط اعجاب برانگيز او بر زبان و ديگري قدرت انكار ناپذيرش در سرايش است، به طور كلي بر آن‌ها كه صرفا خواننده‌ي ترجمه‌ي آثار او هستند، پوشيده مي‌ماند. در حقيقت اين دو ويژگي اخير، «هيمن» را كه از جمله‌ي آخرين شاعران كلاسيك جديد در ادبيات كردي است، از ديگر شاعرانِ هم‌سبك ممتاز داشته است.
مويه‌ي جدايي
ساقيا! برگرد و پيش من نشين
پيش من، با جام آب آتشين
مشتري‌هايي چو من اين‌جا كم‌اَند
بيش‌تر خوشحال و شاد و بي‌غم‌اَند
مي برايم همدم بي همدمي ست
مي خوري ديگران از بي‌غمي ست
آن كه نيست‌اَش سينه چاكِ غم چرا
گيرد اين جا چاك پيراهن، مرا؟!
تلخيِ‌ مي تلخي‌اَم را مرهم است
اي حرام‌اَش باشد آن كه بي‌غم است
تلخيِ مي تلخ‌كامان را دواست
مي براي كامرانان نارواست
مي براي آن كه درداَش كارگر
تا از آنِ صاحبان زور و زر
در درون‌اَش مي‌فروزد آتشي
تا نيايد سر كشد هر سركشي
مي از آنِ آن كه سوزاَش دل بِسُفت
پس چرا بر لب نهد گردن كلفت؟!
آن كه نيست‌اَش بي‌انيس و بي‌پناه
دست بردن سوي مي او را گناه
آن كه نيست‌اَش تن نشان تير غم
شانه‌هايش خم نشد زير ستم
آن كه زخم  زنده‌گي را برنداشت
آن كه تلخي‌ها هنوز ناكرده چاشت
آن كه احساس ستم‌كاري نكرد
تيغ دژخيمان نياورداَش به درد
آن كه دست‌اَش از گلو برداشتند
آن كه بر حال خوداَش بگذاشتند
آن كه انگشتِ بلايش در نزد
روزگاراَش توسري بر سر نزد
آن كه نارفته به افلاك‌اَش هوار
زير سنگ آسياب روزگار
دود برنامد وَرا از دودمان
خاطراَش هم‌واره پيش خانمان
گردن‌اَش از يوغ پستي‌ها رهيد
سايه‌ي بيگانه را بر در نديد
ناچشيده نيش دندان ددان
طعم تلخ طعنه‌ي نابخردان
گَرد بدبختي نه بر دوش‌اَش نشست
گِرد او را نااميدي بر نبست
او به ميخانه چرا پا مي‌نهد؟!
قهقهه گو جاي ديگر سر دهد!
آن كه آغوشي هنوز مي‌خوانداَش
جا نه در اين ميكده مي‌مانداَش
آن كه در راه‌اَش نيايد مشكلي
پابه‌پاي او برقصد خوشكلي
آن كه بوسه مي‌زند بر گونه‌ها
مي‌فشارد بازوي دُردانه‌ها
نيست دايم در گريز و انتظار
زنده‌گاني در خفا و در فرار
آن كه طعم بوسه‌ي زن مي‌چشد
در شگفت‌اَم مي چرا سرمي‌كشد؟!
آن كه زيبارويي دارد در كنار
مي‌مكد گل‌سينه‌هايي چون انار
آن كه را لب بر لب ياران بُود
آن كه را طفل دل‌اَش خندان بُود
آن كه با گل چهره‌اي در جست و خيز
گيرد او را تنگ در آغوش نيز
آن كه را گر نازنين نازاَش خَرَد
كفر باشد قطره‌اي گر مي خورد
آن كه را پاي قضا تيپا نزد
دست‌ها در لاي پيراهن خزد
باشداَش چشمي به راهِ بازگشت
با تبسم در به رويش باز گشت
غم زدايد از دل‌اَش هم‌صحبتي
دل نه مشغول اسير و غربتي
در كف او ساعدي سيمين بُود
بازوانِ بانوان بالين بُود
باشداَش تاب و توان و شوق و شور
روز و بخت وي نباشد تار و كور
او چه گيرد در ميان ما قرار
او شراب و باده مي‌خواهد چه كار؟!
***
ساقيا، پيش من آ، كيستند اين
عاطلانِ باطلِ بالا نشين؟
در كناراَم لحظه‌اي آرام گير
مي بريزم تا شوم از باده سير
مي براي چون مني باشد حلال
اين من دل پر ز اندوه و ملال
اين من بي‌خانمان و بي‌پناه
اين من بازيچه‌ي اندوه و آه
اين من آواره‌ي دور از وطن
اين من بي‌بهره از دشت و دمن
بلبل بشكسته بال بي‌نوا
بي‌نصيب بي‌لواي بينوا
پير افتاده ز پاي دربدر
دل به داغ و ديده بر دامانِ تر
خسته‌ي بي‌آشيان بي‌قرار
بي‌انيسِ بي‌دواي بي‌ديار
تيره‌بختِ تيره‌روزِ ول شده
شاعر زيباپرستِ دل شده!
ساقيا، زين نابه‌كاران كي رهي؟
هان، چه امر سركشان را سرنهي؟
هان، كه رنگ و بوي‌شان راه‌اَت بَرَد
آب زرشان آبرويت را خَرَد
هان، كه با گوهر، هنر نتوان خريد
برتر از گوهر هنر آمد پديد
دادِ دادِ دادِ دادِ دادِ  داد!
سيم تن را كي سعادت سيم داد؟
زربلا و زرپرستان بي‌وفا
گوهري گوي و هنر دارد بقا
زرپرستان تو چه داني كيستند
پايْ بستِ عهدِ بسته نيستند
دل ز آنان بركن و بر ما ببند
پير پُر ذوق‌اَت بُود نيكوپسند
نازنين! از ناكسان دوري گزين
برقِ زر و بُرقع ظاهر مبين
اين هوس‌بازان به باطن ديگراَند
باغ حُسن‌اَت را به غارت مي‌برند
از شراب كهنه‌ي خود جام را
تازه گردان تا بگيرم كام را
« مست مست‌اَم ساقيا دستم بگير »
« تا نيفتادم زپا دستم بگير »
تا به وقت مستي از من بشنوي
شعر نغز پر طنين مولوي:
« بشنو از ني چون حكايت مي‌كند
از جدايي‌ها شكايت مي‌كند»
بشنو از من تا كه اي سروِ سوا
پابه‌پاي ني بيايم در نوا
نيست هرگز دادِ دوري بي‌اثر
نِي برآرد يا كه مرد دربدر
ناله را با ني از آن آميختم
ني نريزد اشكي را من ريختم
واگذارم تا كه دل شويم به آب
بل‌كه ريزم بر دلِ پر سوز و تاب
شيون من شيون انساني است
لابه‌ي آزادي و يكساني است
شيون كُردِ اسير و زيردست
آن‌كه انكاراَش كنند و ليك هست
من بيفشانم شرار شعر را
گسترانم عرصه‌ي اين سحر را
بس درنگ اين داد را سر داده‌ام
درد دوري را دل و سر داده‌ام
سينه‌ام را دشنه‌ي دوري دريد
دشنه‌ي بيداري و صبر و اميد
خواب و خوردِ خود كه سودا كرده‌ام
در عوض سوداي ياران برده‌ام
شب خيال‌اَم مي‌ربايد خواب را
روزها مي‌گيرد از من تاب را
هرچه را مي‌بيني و بايد شنيد
با خود از بيگانه‌گي دارد نويد
هم‌دلي ساقي نيايد در نگاه
تا نگيرم در كنار مي پناه
من نمي‌بينم ديار و دوستان
دشت و كوه و صخره‌ها و بوستان
من نمي‌بينم، نمي‌بينم، نمي...
هرچه با آن انس گيرد آدمي
چون ننالد اين دل من از دغل؟
چون نگيرم زانوان را در بغل؟
اين دل بشكسته كي ماند خموش
با شكستن سنگ آيد در خروش
من ز دوري زخم‌ها برداشتم
دل ز هرچه داشتم برداشتم
از ديار دل‌نشين بيرون شدم
ماندم از ليلي خود مجنون شدم
اين من‌اَم آواره از كاشان و كو
راه آزادي گرفته پيش رو
مكرِ «بكره» روزگاراَم كرده تار
خار «زين» و «مَم» روييده از ديار
هم‌چو «مَم» در بند چاه معركه
«زين» چه شد تا گيرداَم زين مهلكه؟
كو «چَكو»؟ كو «عرفو» و كو «تاژدين»؟
 چون پلنگان سر برآرند از كمين
هم‌چو «لاس»اَم خود جواني بوده راد
ليكن اكنون خورده تير بدنهاد
تن به خون گل‌گون شده خود بي‌همال
كو، كجايند ايل و «خانزاد» و «خزال»؟
ناشنيده ناله‌هايم مَه‌وش‌اَم
هم‌چو «شمزين» گاهِ دل دادن به «شم»
با درخت ون من‌اَم در كوه و دشت
چون «سيامند» سينه‌اَم صد پاره گشت
كو «خج»ي بر كُشته‌ي اين باديه
تا سرايد در رثاي‌اَش مرثيه؟
چله‌ي دي، زمهرير بهمن‌اَم
چون «برايم» از ولايت راندن‌اَم
كو «پريخان» نغمه آغازد مرا
چون نگيرد آتش‌اَم هستي فرا؟
او به «زوزان» من به «آران» مي‌زيم
چون «ولي» من‌هم يكي شيدايي‌اَم
***
اي تو كردستان من، اي بوستان
مردمان، نوباوه‌گان، اي دوستان
اي شماياني كه دارم در نظر
مي‌شناسيداَم ببينيداَم اگر؟
روزگاران‌اَم چنان كرده است خُرد
پشت و طاقت، طاق و خم از دردِ كُرد
صُخره‌ي آن دشمن بي‌سيرت‌اَم
عرصه بر وي تنگ بود از هيبت‌اَم
اي رفيقان، اي عزيزانِ وطن
اي به ميدان نبرد هم‌رزم من
نيست آه‌اَم از سرِ درمانده‌گي
در تلاش وصل جويم زنده‌گي
اين تلاش من روا باشد، روا
چون طبيعت را روش دارم گواه
«هركسي كو دور ماند از اصل خويش
بازجويد روزگار وصل خويش»
گرچه گام آهسته، اما مي‌روم
گرچه بي‌ نا، اي چه بينا مي‌روم!
مي‌گذارم پشت سر كوه و كمر
مي‌نوردم يك ركابي دشت و در
پا به راه‌اَم سوي رود و جويبار
سوي سنگ و سنگلاخ و ماسه‌زار
پا به راه‌اَم سوي كوه و دامنه
سوي قله، پرتگاه و گردنه
پا به راه‌اَم سوي كوهستان و غار
سوي سبزه، سوي باغ و مرغزار
پا به راه‌اَم سوي ساحل، بيشه‌زار
سوي رقص و پايكوبي، چشمه‌سار
پا به راه‌اَم سوي چاه و چاله‌ها
سوي سوز چله و دنگاله‌ها
پا به راه‌اَم سوي يخبندان و برف
سوي جنگل‌ها، سوي گرداب ژرف
پا به راه‌اَم سوي دره، سوي چَم
سوي بركه، بستر پر پيچ و خم
پا به راه‌اَم سوي ده ـ كانِ وفا ـ
سوي اوبه، تپه‌هاي باصفا
پا به راه‌اَم سوي پستي و فراز
دل چه گيرم زين همه يك‌باره باز
پا به راه‌اَم تا ببينم ميهن‌اَم
تا ببينم قوم و خويش و موطن‌اَم
تا ببازم دل به عشق دلبران
تا برقصم پابه‌پاي دختران
تا بگيرم بنديان را در كنار
تا بگيرم از دل دشمن قرار
تا نفس گيرم ز كوهستان كُرد
تا زنم شب بوستان را دست‌بُرد
تا در آن‌جا جام مي را بشكنم
من كه ديگر بوسه بر لب مي‌زنم
پا به راه‌اَم بي‌خيال از رهزن‌اَم
چون فرشته ديوها را ره زنم
تا بيفتد پا ز نا، چشم از نگار
پا به راه‌اَم، پا به راه‌اَم، پا به راه...
پا به راه‌اَم گر فتادم از توان
اي شما و سرزمين‌اَم جاودان
پانوشت:
  • آران: قشلاق
  • برايم: قهرمان داستان فولكلوريك «برايموك» و دلباخته‌ي «پريخان» كه در فصل زمستان از ولايت عشق رانده شد.
  • بكره: شخصيت سخن‌چين و شيطان‌صفت داستان «مَم و زين».
  • پريخان: نگا: برايم.
  • تاژدين: قهرمان هم‌رزم «مَم» در داستان «مَم و زين».
  • چكو: نگا: تاژدين.
  • خانزاد: از شخصيت‌هاي داستان فولكلوريك «لاس و خزال».
  • خَج: «سيامند» و «خج» عاشق و معشوق در داستان فولكلوريك «خج و سيامند».
  • خزال: «لاس» و «خزال» عاشق و معشوق در داستان فولكلوريك «لاس و خزال».
  • زوزان: ييلاق.
  • زين: «مَم» و «زين» عاشق و معشوق در منظومه‌ي «مَم و زين».
  • سيامند: نگا: خج.
  • شَم: «شمزين» و «شم» عاشق و معشوق در داستان فولكلوريك «شم و شمزين».
  • شمزين: نگا: شم.
  • عرفو: نگا: تاژدين.
  • لاس: نگا: خزال.
  • مَم: نگا: زين.




دواتر | په‌ڕه‌ 11 له‌ 13 | ‌پێشوو